حكيم ابوالقاسم فردوسى
509
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
دوستدارى گفت : بىگمان اسبانت تشنهاند . چون آب روان ده شور است و نمىتوان آشاميد ، اگر خواهى از اين چاه كه آبش گواراست آنان را آب بدهم . شاپور به مهربانى جواب داد : مرا پرستندگانى چند همراهاند ، آنان را گويم كه به اسبان آب بدهند . يكى از پرستندگان شاپور به شنيدن اين سخن پيش دويد . رسن و دلو برگرفت و به كشيدن آب از چاه كوشيد . چندان كه نيرو كرد نتوانست دلو پر آب را بكشد . شاپور رسن را از او گرفت . به دختر كه به آن آسانى دلو پر آب را از چاه مىكشيد آفرين كرد و گفت : بىگمان تو از نژاد كيانى كه چندين نيرو دارى . آن گاه خود دلو پر آب را از چاه بركشيد و به دو گفت شاپور كاى ماهروى * سخن هر چه گويم ترا ، راست گوى پديدار كن تا نژاد تو چيست * كه بر چهرهء تو نژاد كيست دختر جواب داد : من دختر مهتر ده هستم ، و در اين خانه پيش پدرم زندگى مىكنم . شاپور گفت : با من جز براستى سخن مگوى ، دختر هيچ كشاورزى را اين زور و رنگ و بوى نيست . دختر جواب داد : اى شهريار ، اگر مرا به جان زينهار مىدهى راست بگويم . من دختر مهرك نوشزادم از بيم گزند اردشير در اين خانه پناه جستهام ، و آبكش او شدهام . زادن اورمزد پسر شاپور از دختر مهرك شاپور بر او شيفته و فتنه شد . وى را از مهتر ده به زنى گرفت . چون نه ماه بر ماهروى سپرى شد كودكى به دنيا آورد و شاپور وى را أورمزد نام نهاد . مادر و پدر طفل را از مردمان نهان مىداشتند . پس از هفت سال اتفاق را روزى اردشير و شاپور و گروهى از گرانمايگان به دنبال گورى نزديك آن ده رسيدند . اورمزد بىخبر مادر از خانه بيرون شده بود و با چند تن از همسالانش گوى و چوگان مىباخت . قضا را